بین الملل

ایران چگونه می‌تواند به گره راهبردی آسیای مرکزی تبدیل شود؟

مهر بررسی کرد؛

دکترین ژئوپلیتیک چهارگانه جنوبی در واقع بر یک گزاره ساده استوار است: هیچ‌یک از بازیگران جنوبی نباید برای آسیای مرکزی تنها گزینه باشند.

خبرگزاری مهر – گروه بین الملل، احسان موحدیان: جغرافیا نقشی بی‌بدیل در سرنوشت ملت‌ها و دولت‌ها ایفا می‌کند. موقعیت مکانی، دسترسی یا عدم دسترسی به دریا، مسیرهای تجاری، همسایگان و عمق راهبردی، فقط مسائلی بر روی نقشه نیستند؛ بلکه مستقیماً بر امنیت ملی، توسعه اقتصادی و دامنه انتخاب‌های سیاست خارجی کشورها اثر می‌گذارند.

برای کشورهای آسیای مرکزی، این واقعیت از اهمیت بیشتری برخوردار است. این منطقه در میان قدرت‌های بزرگی چون روسیه و چین و همچنین در مجاورت حوزه‌های اروپایی، غرب و جنوب آسیا قرار گرفته و کشورهای این منطقه از محدودیت مشترک محصوربودن در خشکی رنج می‌برند. از همین رو، دسترسی به مسیرهای متنوع زمینی و دریایی، برای آنها نه یک مزیت تجاری ساده، بلکه بخشی از راهبرد استقلال ژئوپلیتیکی است.

در چنین چارچوبی می‌توان مفهوم «دکترین ژئوپلیتیک چهارگانه جنوبی» را به‌عنوان یک چارچوب تحلیلی برای فهم نگاه بخشی از نخبگان آسیای مرکزی به محیط جنوبی خود مطرح کرد؛ چارچوبی که چهار کشور ایران، افغانستان، پاکستان و ترکیه را به‌رغم تفاوت‌های بسیار، در یک منظومه واحد قرار می‌دهد. البته این عنوان، نام یک دکترین رسمی دولتی نیست؛ بلکه بیشتر می‌توان آن را یک صورت‌بندی مفهومی برای توضیح منطق ژئوپلیتیکی روابط آسیای مرکزی با کشورهای جنوب این منطقه دانست.

نکته مهم این است که این «چهارگانه» را نباید صرفاً از منظر همجواری سرزمینی فهم کرد. ترکیه با آسیای مرکزی مرز مشترک ندارد و پاکستان نیز خارج از حوزه جغرافیایی سنتی آسیای مرکزی قرار دارد. بنابراین، این چهار کشور یک « رابطه همسایگی بر مبنای عملکرد» ایجاد می‌کنند: ترکیه به‌عنوان دروازه غرب، ایران به‌عنوان پیونددهنده آسیای مرکزی به خلیج فارس، دریای عمان و غرب آسیا، افغانستان به‌عنوان حلقه مستقیم جنوبی آسیای مرکزی و پاکستان به‌عنوان یکی از مسیرهای بالقوه این منطقه برای ارتباط با دریای عرب.

این برداشت با جهت‌گیری رسمی سیاست خارجی اکثر کشورهای آسیای مرکزی نیز تا حدی همخوان است. این کشورها عموما همسایگان خود را در منطقه آسیای مرکزی اولویت سیاست خارجی خود معرفی کرده و همزمان بر توسعه روابط با ایران، افغانستان، پاکستان و ترکیه، گسترش کریدورهای حمل‌ونقل و تنوع‌بخشی به مسیرهای تجاری تأکید می‌کند.

منطق اصلی دکترین چهارگانه جنوبی چیست؟

منطق نخست این دکترین را می‌توان در مفهوم ایجاد امنیت جغرافیایی با حفظ پیوستگی خلاصه کرد. برای یک کشور محصور در خشکی، ناامنی در کریدورهای پیرامونی، بحران در کشورهای ترانزیتی یا بسته‌شدن مرزها صرفاً یک مسئله خارجی نیست؛ بلکه مستقیماً بر تجارت، انرژی، مواد غذایی، مهاجرت و حتی امنیت داخلی اثر می‌گذارد. افغانستان از این جهت برای آسیای مرکزی اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا مستقیماً با ازبکستان، ترکمنستان و تاجیکستان مرتبط است و هرگونه بی‌ثباتی در آن به سمت شمال سرریز خواهد کرد.

از این منظر، نگاه به افغانستان به‌عنوان یک موضوع صرفا امنیتی مناسب نیست؛ افغانستان می‌تواند همزمان یک چالش امنیتی و یک حلقه بالقوه برای اتصال اقتصادی آسیای مرکزی به جنوب آسیا باشد. ازبکستان در سال‌های اخیر دقیقاً چنین رویکردی را دنبال کرده است. این کشور پروژه راه‌آهن ترانس‌افغان را یکی از مهم‌ترین طرح‌های اتصال آسیای مرکزی به جنوب آسیا می‌داند. در ۱۷ ژوئیه ۲۰۲۵، افغانستان، ازبکستان و پاکستان توافق‌نامه چارچوبی برای انجام مطالعه امکان‌سنجی مشترک راه‌آهن ترانس‌افغان امضا کردند؛ پروژه‌ای که قرار است ازبکستان را از طریق افغانستان به شبکه ریلی پاکستان و در نهایت به بنادر دریای عرب متصل کند. این روند در سال ۲۰۲۶ نیز وارد مرحله عملیاتی‌تری شد؛ به‌گونه‌ای که در فوریه ۲۰۲۶ رئیس‌جمهور ازبکستان توافق سه‌جانبه را تأیید کرد و در ژوئن همان سال مقام‌های ازبکستان اعلام کردند که مطالعات میدانی پروژه آغاز شده و مطالعه امکان‌سنجی تا پایان سال تکمیل خواهد شد.

منطق دوم، ضرورت تنوع مسیرهای دسترسی است. برای آسیای مرکزی، وابستگی کامل به یک مسیر، یک بندر یا یک قدرت خارجی ریسک ژئوپلیتیکی ایجاد می‌کند. بنابراین طبیعی است که همزمان به کریدور میانی از مسیر دریای کاسپین، مسیر شمالی از روسیه، مسیرهای شرقی از چین و مسیرهای جنوبی از ایران، افغانستان و پاکستان توجه شود.

اسناد سازمان ملل نیز مدت‌هاست آسیای مرکزی را به‌عنوان منطقه‌ای نیازمند چندین مسیر جایگزین به بنادر جنوب و شرق آسیا معرفی کرده‌اند. در همین چارچوب، کریدورهای ایران، پاکستان و چین در مطالعات منطقه‌ای به‌عنوان گزینه‌های مکمل برای اتصال کشورهای محصور در خشکی آسیای مرکزی به دریا مطرح شده‌اند.

منطق سوم، وابستگی متقابل به‌جای وابستگی یک‌طرفه است. دکترین ژئوپلیتیک چهارگانه جنوبی می‌گوید منافع کشورهای آسیای مرکزی صرفاً با کسب امتیاز از کشورهای جنوبی محقق نمی شود؛ بلکه منافع آنها زمانی پایدار می‌شود که خود این چهار کشور نیز از ثبات و توسعه یکدیگر منفعت ببرند. چنین برداشتی با سیاست رسمی کشوری مانند ازبکستان که بر توسعه تجارت منطقه‌ای، حمل‌ونقل، انرژی، حل مسئله افغانستان و همکاری‌های فرهنگی و انسانی تأکید دارد، سازگار است.

منطق چهارم، استقلال راهبردی از طریق موازنه میان قدرت‌ها است. کشورهای آسیای مرکزی طی سال‌های اخیر تلاش کرده‌اند میان روسیه، چین، ترکیه، کشورهای غربی، ایران و دیگر بازیگران توازن ایجاد کنند. بنابراین دکترین ژئوپلیتیک چهارگانه جنوبی نیز الزاماً به معنای تشکیل یک بلوک سیاسی نیست. برداشت واقع‌بینانه‌تر این است که آسیای مرکزی می‌کوشد از رقابت میان بازیگران پیرامونی برای افزایش دامنه انتخاب خود استفاده کند.

منطق پنجم نیز پیوندهای تمدنی و اجتماعی است. تاریخ آسیای مرکزی را نمی‌توان کاملاً با مرزهای سیاسی امروز توضیح داد. حوزه‌های خراسان، فرارود، ماوراءالنهر و جهان ایرانی و ترک در طول قرن‌ها در تعامل دائمی بوده‌اند. علی‌شیر نوایی، که در هرات به دنیا آمد، یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ادبیات ترکی جغتایی و ازبکی محسوب می‌شود و البته به فارسی نیز شعر می سرود، نمونه‌ای روشن از این واقعیت است که شهرهای امروزین افغانستان، ازبکستان، ایران و دیگر بخش‌های منطقه را نمی‌توان صرفاً با مرزهای معاصر از یکدیگر جدا کرد.

چرا ترکیه در این چهارگانه مهم است؟

ترکیه در این معادله بیش از آنکه همسایه جغرافیایی باشد، یک دروازه غربی و مرکز اقتصادی ـ نهادی است. عضویت ترکیه در ناتو، موقعیت آن در تقاطع اروپا، آسیا و مدیترانه و نقش این کشور در کریدور میانی، به آن ظرفیت مهمی برای ارتباط آسیای مرکزی با بازارهای اروپایی می‌دهد. ناتو در سال ۲۰۲۶ نیز ترکیه را دارای دومین ارتش بزرگ در ائتلاف خود توصیف کرده است.

در حوزه اقتصادی نیز حضور ترکیه در آسیای مرکزی در عرصه های تجارت، سرمایه‌گذاری، انرژی، اتصال منطقه‌ای، صنایع دفاعی، آموزش و گردشگری روز به روز در حال گسترش است. همزمان، کریدور ترانس کاسپین یا «کریدور میانی» در حال توسعه است و بانک جهانی آن را مسیری میان چین، آسیای مرکزی، قفقاز، ترکیه و اروپا می‌داند. سرمایه‌گذاری‌های جدید ریلی در شرق ترکیه نیز با هدف رفع گلوگاه‌های این مسیر صورت می‌گیرد.

بنابراین مزیت اصلی ترکیه برای آسیای مرکزی را می‌توان در ترکیب سرمایه، بازار، پیوندهای نهادی، شبکه حمل‌ونقل و پیوندهای زبانی ـ فرهنگی مشاهده کرد.

افغانستان؛ نزدیک‌ترین حلقه امنیتی و ترانزیتی

افغانستان از یک جهت با سه کشور دیگر تفاوت اساسی دارد: این کشور مستقیماً بر محیط امنیتی آسیای مرکزی اثر می‌گذارد. در عین حال، مسیر افغانستان می‌تواند در بلندمدت آسیای مرکزی را به بنادر پاکستان و بازارهای جنوب آسیا متصل کند. از همین رو، کشورهای آسیای مرکزی در سال‌های اخیر سیاستی دوگانه در قبال افغانستان داشته اند: پیگیری ثبات و امنیت، همزمان با تلاش برای ادغام افغانستان در فرآیندهای اقتصادی منطقه.

اما محدودیت مهم افغانستان، شکنندگی ساختار اقتصادی و زیرساختی آن است. بانک جهانی می‌گوید اقتصاد افغانستان در سال ۲۰۲۵ حدود ۴.۳ درصد رشد کرده، اما همزمان با فقر، کسری تجاری، ضعف نظام بانکی و محدودیت‌های ساختاری مواجه بوده است؛ در گزارش مه ۲۰۲۶ نیز رشد اقتصادی ۴.۸ درصدی در کنار افت ۵.۶ درصدی تولید ناخالص داخلی سرانه برآورد شد.

به همین علت، افغانستان برای آسیای مرکزی هم «فرصت» و هم «خطر» است: فرصت از حیث مسیر اتصال به جنوب و ریسک از نظر امنیت، ثبات و قابلیت اجرایی زیرساخت.

پاکستان؛ دروازه اقیانوس هند

پاکستان در این چهارگانه از نظر جمعیت و ظرفیت نظامی یک بازیگر بزرگ است. جمعیت این کشور در سال ۲۰۲۵ حدود ۲۵۵ میلیون نفر برآورد شده است و طبق ارزیابی مؤسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم، پاکستان در ژانویه ۲۰۲۶ حدود ۱۷۰ کلاهک هسته‌ای در اختیار داشته است.

اما اهمیت پاکستان برای آسیای مرکزی، بیش از همه به دسترسی به دریای عرب و بازارهای جنوب آسیا مربوط می‌شود. ایده راه‌آهن ترانس‌افغان در نهایت می‌تواند آسیای مرکزی را به شبکه ریلی پاکستان و بنادر دریای عرب مرتبط کند.

در نتیجه پاکستان می‌تواند مکمل مسیرهای ایران باشد، نه لزوماً جایگزین آنها. از منظر ژئوپلیتیک، وجود دو مسیر جنوبی متفاوت برای آسیای مرکزی، وابستگی به یک مسیر را کاهش می‌دهد.

ایران؛ تفاوت میان «مزیت جغرافیایی» و «توان تبدیل جغرافیا به قدرت»

در میان چهار کشور جنوبی، ایران یک ویژگی منحصربه‌فرد دارد: امکان پیوند همزمان آسیای مرکزی با خلیج فارس، دریای عمان، قفقاز، ترکیه و غربآسیا از طریق شبکه‌ای نسبتاً متراکم از جاده و راه‌آهن.

به عنوان مثال مسیر ازبکستان ـ ترکمنستان ـ ایران ـ ترکیه سال‌هاست در مطالعات حمل‌ونقل منطقه‌ای مطرح است و در سال ۲۰۲۳ نیز پروتکل ایجاد یک کریدور چندوجهی از آسیای مرکزی به اروپا از مسیر همین چهار کشور امضا شد.

در سال ۲۰۲۶ نیز مقام‌های ازبکستان و ایران بر توسعه پیوندهای ترانزیتی و افزایش بار عبوری میان دو کشور تأکید کردند. کریدور قزاقستان–ترکمنستان–ایران که از شبکه ریلی قزاقستان و ترکمنستان به بنادر جنوبی ایران، به‌ویژه بندرعباس، متصل می‌شود و در چارچوب کریدور بین‌المللی شمال–جنوب اهمیت دارد؛ مسیر چین–قزاقستان–ترکمنستان–ایران که در سال‌های اخیر برای انتقال کالا از چین به ایران و بالعکس توسعه یافته و حجم حمل‌ونقل آن نیز افزایش یافته است؛ مسیر آسیای مرکزی–ترکمنستان–ایران–ارمنستان که می‌تواند دسترسی کشورهای منطقه را از طریق ایران به قفقاز و اروپا فراهم کند؛ و همچنین مسیر ازبکستان–افغانستان–ایران، به‌ویژه شاخه‌های ترمز–مزارشریف–هرات–بندرعباس و ترمز–مزارشریف–هرات–چابهار که در مطالعات حمل‌ونقل به‌عنوان گزینه‌هایی برای اتصال آسیای مرکزی به بنادر اقیانوسی ایران مطرح شده‌اند.

بنابراین اهمیت ایران فقط به یک مسیر محدود نیست. بندرعباس، چابهار، راه‌آهن سراسری ایران و اتصال شبکه ریلی کشور به ترکمنستان، امکان طراحی چند مسیر متفاوت را فراهم می‌کند. بانک جهانی و اسناد سازمان اسکاپ نیز ایران را یکی از مسیرهای مهم اتصال آسیای مرکزی به بازارهای خاورمیانه و بنادر جنوبی توصیف کرده‌اند.

چابهار از این جهت اهمیت مضاعف دارد که در سال‌های اخیر به محور همکاری هند، ایران و کشورهای آسیای مرکزی نیز تبدیل شده است. وزارت خارجه هند در گزارش رسمی خود اعلام کرده که قرارداد بلندمدت بهره‌برداری از ترمینال شهید بهشتی چابهار در سال ۲۰۲۴ امضا شد و سومین نشست کارگروه چابهار میان هند، ایران و ازبکستان نیز همان سال برگزار شد. هند این بندر را در ارتباط با توسعه تجارت افغانستان و آسیای مرکزی بسیار مهم ارزیابی کرده است.

مهم‌ترین امتیاز ایران در مقایسه با سه کشور دیگر چیست؟

ایران پنج اهرم مهم در مقایسه با سه کشور دیگر در اختیار دارد. نخست، جغرافیا و دسترسی همزمان به چند پهنه است. ترکیه برای رسیدن به آسیای مرکزی عمدتاً به مسیرهای قفقاز و دریای کاسپین متکی است؛ پاکستان برای رسیدن به آسیای مرکزی به افغانستان وابسته است و افغانستان خود با محدودیت‌های جدی زیرساختی و اقتصادی روبه‌رو است. ایران اما مستقیماً با ترکمنستان و افغانستان هم‌مرز است و شبکه آن می‌تواند از آسیای مرکزی تا ترکیه و بنادر جنوبی کشورهای قاره آسیا امتداد یابد. همین تفاوت، یک مزیت ساختاری ایجاد می‌کند.

دوم، تنوع بندری است. در محاسبات بلندمدت آسیای مرکزی، وجود مسیرهایی به بندرعباس و چابهار می‌تواند اهمیت زیادی داشته باشد، زیرا رقابت ترانزیتی را از وضعیت «یک مسیر یا هیچ مسیر» خارج می‌کند. برای یک کشور محصور در خشکی، تعدد مسیرها خود یک نوع قدرت است.

سوم، همپوشانی نهادی ایران با آسیای مرکزی و جنوب آسیا است. ایران عضو کامل سازمان همکاری شانگهای است؛ سازمانی که ایران، پاکستان و چهار کشور آسیای مرکزی در آن عضویت دارند. ترکیه در این سازمان شریک گفت‌وگو و افغانستان نیز ناظر است.

در کنار آن، سازمان همکاری اقتصادی اکو نیز تقریبا همان فضای جغرافیایی چهارگانه مورد بحث را در یک چارچوب نهادی جمع می‌کند: ایران، ترکیه، پاکستان، افغانستان، ازبکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، قرقیزستان، قزاقستان و آذربایجان اعضای آن هستند. مقر دبیرخانه این سازمان نیز در تهران قرار دارد.

چهارم، ترکیب پیوندهای تمدنی ایران با شبکه‌های فرهنگی منطقه است. این ظرفیت در پیوند با تاجیکستان و افغانستان آشکارتر است، اما در فضای تاریخی ماوراءالنهر و خراسان نیز ریشه دارد. نقطه قوت چنین پیوندهایی زمانی بیشتر می‌شود که از سطح نمادهای فرهنگی به دانشگاه، گردشگری، بازار کتاب، آموزش زبان فارسی، رسانه و ارتباطات میان جوامع منتقل شود.

پنجم، ظرفیت ایران برای تبدیل خود از یک «مسیر» به یک «پلتفرم» است. مسیر صرفاً جاده و راه‌آهن است؛ اما پلتفرم مجموعه‌ای از بندر، راه‌آهن، انبار، گمرک، بانک، بیمه، انرژی، مناطق آزاد، مراکز توزیع و بازار را تشکیل می دهد. هرچه سهم این اجزا در تجارت آسیای مرکزی بیشتر شود، وابستگی متقابل اقتصادی نیز عمیق‌تر خواهد شد.

نقطه ضعف ایران کجاست؟

با این حال، جغرافیا به‌خودی‌خود قدرت تولید نمی‌کند. نقطه ضعف اصلی ایران در این رقابت، فاصله میان مزیت بالقوه و قابلیت عملیاتی است.

ترکیه امروز از حضور سرمایه‌گذاران، شرکت‌ها و شبکه‌های تجاری گسترده در آسیای مرکزی برخوردار است. اما ایران هنوز با چنین موقعیتی فاصله دارد. از سوی دیگر، کریدور میانی نیز به‌سرعت در حال توسعه است و ترکیه برای رفع گلوگاه‌های این مسیر سرمایه‌گذاری می‌کند.

در مقابل، برای ایران مسئله اصلی فقط ساخت خط آهن نیست؛ بلکه قابلیت پیش‌بینی زمان ترانزیت، تعرفه، فرآیند گمرکی، بیمه، انتقال پول، دسترسی بانکی، استانداردهای فنی و استمرار خدمات اهمیت دارد. در واقع، از دید کشورهای محصور در خشکی، اعتمادپذیری یک مسیر به اندازه طول آن اهمیت دارد.

به همین دلیل، بر اساس منطق همین دکترین، شاخص موفقیت ایران را نمی‌توان صرفاً با تعداد توافق‌نامه‌ها یا افتتاح پروژه‌ها سنجید. معیار مهم‌تر این است که آیا یک صادرکننده در آسیای مرکزی می‌تواند کالا را با زمان، هزینه و ریسک قابل پیش‌بینی از طریق ایران به بازارهای جنوب یا غرب آسیا برساند یا خیر.

نتیجه‌گیری؛ دست بالاتر چگونه تعریف می‌شود؟

دکترین ژئوپلیتیک چهارگانه جنوبی در واقع بر یک گزاره ساده استوار است: هیچ‌یک از بازیگران جنوبی نباید برای آسیای مرکزی تنها گزینه باشند. این کشورها درست به همین دلیل اهمیت دارند که هر کدام بخشی از یک شبکه بزرگ‌تر را تشکیل می‌دهند.

ترکیه مزیت بازار، سرمایه، پیوندهای نهادی و کریدور میانی را دارد. افغانستان دارای مزیت همجواری مستقیم با بخش بزرگی از آسیای مرکزی و ظرفیت بالقوه برای اتصال به جنوب آسیا است. پاکستان مزیت جمعیت، بازار و دسترسی به دریای عرب را در اختیار دارد. ایران نیز مزیت ترکیبی جغرافیا، شبکه ریلی، دسترسی به خلیج فارس و دریای عمان، حضور در سازمان همکاری شانگهای و اکو و امکان اتصال آسیای مرکزی به ترکیه و خاورمیانه را داراست. هیچ‌یک از این مزایا به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست، اما ترکیب آنها اهمیت پیدا می‌کند.

از همین رو، در چارچوب این تحلیل، «دست بالاتر ایران» را نه می‌توان به معنای حذف ترکیه، پاکستان یا افغانستان تعریف کرد و نه به معنای تبدیل‌شدن ایران به تنها مسیر آسیای مرکزی. معنای عملی‌تر آن این است که ایران به یکی از گره‌های غیرقابل چشم‌پوشی شبکه ارتباطی و اقتصادی آسیای مرکزی تبدیل شود؛ گره ای که حذف آن هزینه اقتصادی و ژئوپلیتیکی قابل توجهی ایجاد کند.

این موقعیت زمانی شکل می‌گیرد که چهار ویژگی همزمان وجود داشته باشد: مسیرهای ریلی و جاده‌ای قابل اتکا، بنادر رقابتی و متصل به شبکه ترانزیت، سازوکارهای مالی و گمرکی قابل پیش‌بینی و حضور گسترده شرکت‌ها و نهادهای ایرانی در اقتصاد آسیای مرکزی. در چنین شرایطی، رقابت با ترکیه، افغانستان و پاکستان از حالت رقابت بر سر «تصاحب» آسیای مرکزی خارج و به رقابت بر سر ارائه بهترین شبکه اتصال و بیشترین ارزش افزوده تبدیل می‌شود.

از این منظر، شاید مهم‌ترین درس دکترین چهارگانه جنوبی برای ایران این باشد که اهرم اصلی تهران در قابلیت تبدیل جغرافیا به منفعت ملموس برای کشورهای آسیای مرکزی نهفته است. هر مقدار ایران بتواند زمان حمل را کاهش دهد، مسیرها را متنوع کند، هزینه‌ها را پایین آورد، ریسک مبادله را کاهش دهد، دسترسی به بنادر را تسهیل کند و همزمان در حوزه‌های انرژی، صنعت، آموزش و گردشگری حضور اقتصادی ایجاد کند، مزیت جغرافیایی آن از یک «پتانسیل بر روی نقشه» به یک «دارایی راهبردی» تبدیل خواهد شد.

در نهایت، منطق این دکترین یک پیام دیگر نیز دارد: آسیای مرکزی احتمالاً بیش از آنکه به دنبال انتخاب میان ایران و ترکیه یا میان ایران و پاکستان باشد، به دنبال داشتن هرچه بیشتر گزینه‌ها است. بنابراین کشوری که بتواند خود را به یکی از مطمئن‌ترین، متنوع‌ترین و کم‌ریسک‌ترین گزینه‌ها تبدیل کند، در معماری جدید منطقه‌ای وزن بیشتری خواهد یافت و دقیقاً در همین نقطه است که رقابت اصلی آغاز می‌شود؛ نه بر سر اینکه آسیای مرکزی به کدام کشور «وابسته» شود، بلکه بر سر اینکه کدام بازیگر بتواند بخش بزرگ‌تری از منافع حاصل از نیاز دائمی آسیای مرکزی به اتصال، امنیت و توسعه را در شبکه منطقه‌ای خود ادغام کند

آگهی
دکمه بازگشت به بالا