هالیوود هم دیگر رؤیای آمریکایی را باور نمیکند

۱۳ آبان ۱۳۵۸ روزی بود که هژمونی آمریکا در ذهن بسیاری از مردم دنیا برای همیشه دفن شد و به خاطرهها پیوست.
به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه فرهیختگان نوشت: ۱۳ آبان ۱۳۵۸ روزی بود که هژمونی آمریکا در ذهن بسیاری از مردم دنیا برای همیشه دفن شد و به خاطرهها پیوست. در این روز دانشجویان خط امام تصمیم به جراحی غده سرطانی عموسام از بدن تنومند، اما جوان انقلاب اسلامی گرفتند و مسیر حرکت تاریخ را تغییر دادند. آن ایام، دوران اوج درگیری آمریکا و شوروی در قالب جنگ سرد بود و جهان مدام میان ایسمهای بهظاهر متضاد، ولی همبسته مادیگرایانه و الحادی دستبهدست میشد و کمتر کسی این اندیشه را در ذهنش پرورش میداد یا اصلاً به فکرش میرسید که ممکن است نطفه راه سوم توسط شارحان اسلام شیعی کاشته شود و رفتهرفته با حذف کمونیسم از صحنه روزگار به یکی از معدود رقبای کاپیتالیسم مبدل شود و در مواردی ایده آمریکایی یا همان رؤیای زندگی در بهشت آرزوها را با ایجاد پرسشهای اساسی به چالش بکشد.
در واقع انقلاب و فرزند مشروع آن، یعنی جمهوری اسلامی فرمی از زندگی در زمانه پوچی بود که قصد داشت با خلق معنا، ساخت فرهنگی مملو از دروغ و نیرنگ غرب را با پیشروی خود به عقب براند. استیصال ایالاتمتحده در مواجهه با این ایده از ۱۳ آبان ۱۳۵۸ تاکنون ادامه یافته و روزبهروز از حامیان این ایده کاسته و به سیل منتقدان و مخالفان آن افزوده میشود. در همین راستا سینمای هالیوود آینهای است که میتوان با مرور آن پی به بسیاری از مسائل برد و متوجه این نکته شد که دیگر ایدئالیسم دوران نیکسون و محافظهکاری زمانه ریگان نمودی در محصولات ژانری جریان اصلی ندارد و بیشتر فیلمسازان برای فروش کالای خود به مخاطب دست به افشاگری علیه ساخت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایالاتمتحده میزنند. ازسویدیگر، عاقبت محتوم فرم آمریکایی از شکست قریبالوقوع کمپانیهای عظیم فیلمسازی در رقابت با سینمای چین و همینطور دیگر رسانههای نوظهور کاملاً مشخص و مبرهن بوده و آمار هم روی این نکته صحه میگذارد. در این گزارش به میانجی وفور نگاههای منتقدانهای که توسط فیلمسازان خودی علیه ایالاتمتحده وجود دارد به نشانههای افول آمریکا خواهیم پرداخت.
آمریکا چه میخواست باشد و چه شد؟
پیش از آنکه به بررسی افول و بازتابهای سینمایی آن بپردازیم، ضروری است بدانیم که منظور از «ایده آمریکایی» دقیقاً چیست. این مفهوم که در ادبیات سیاسی و اجتماعی اغلب با عنوان «رؤیای آمریکایی» هم شناخته میشود، تنها نمیتواند یک شعار صرف با درونمایه اقتصادی باشد، چون این مفهوم ابعاد دیگری نیز دارد که از ایدئولوژی بنیادین ایالاتمتحده حکایت میکند. ایده آمریکایی در واقع، یک اسطوره ملی و قراردادی اجتماعی است که هویت این کشور و شهروندان آن را شکل میدهد. در هسته مرکزی این ایده، باور به شایستهسالاری و تحرک اجتماعی موج میزند. بر اساس این باور، آمریکا سرزمینی تلقی میشود که در آن هر فرد، فارغ از طبقه و خاستگاه اجتماعی، نژادی، مذهبی و پیشینه خانوادگیاش میتواند از طریق سختکوشی و اتکا به استعداد فردی به رفاه و جایگاه بالای شغلی دست پیدا کند. این ایده در واقع، ریشه در اعلامیه استقلال آمریکا دارد که حق زندگی و آزادی را بهعنوان حقوقی غیرقابل سلب برای همه انسانها تثبیت میکند. سوای توهمی بودن و مضحکهای که لیبرال دموکراسی در دنیا رقم زده، باید گفت که این ایده در قالبهای مختلفی بازتولید شده است. در قرن نوزدهم، این مفهوم با عقیده «تقدیر آشکار» گره خورده بود؛ باوری که آمریکاییها را مأمور به گسترش تمدن و دموکراسی در قاره آمریکا میدانست!
در قرن بیستم، بهویژه بعد از جنگ جهانی دوم، ایده آمریکا با مصرفگرایی مترادف شد. در این دوران، این کشور خود را بهعنوان شهری بر فراز تپه و الگوی درخشان آزادی و رفاه برای تمام جهان معرفی کرد و اینطور وعده داد که آمریکا میتواند میزبان خوبی برای آنها که میخواهند نسخه تقویتشده و بهتری از خود ارائه دهند باشد. امروزه اما این ایده دچار شکستهای اساسی در مواجهه با واقعیتهای بیرونی شده و دیگر نمیتوان حتی با تزریق پول به سینمای محافظهکار داستانی آن را به روال سابق بازگرداند. آمریکاییها پیشتر به این نکته اذعان میداشتند که اگر فرد سخت کار کند، قطعاً موفق خواهد شد، اما بگذارید در همین ابتدا اشاره کنیم که این کشور سالهاست که با شکاف طبقاتی بیسابقهای دستوپنجه نرم میکند و ثروت در دست یک درصد بالای جامعه متمرکز شده است؛ این درحالی است که طبقه متوسط که روزگاری ستون فقرات اقتصاد و لیبرال دموکراسی آمریکایی بود، اکنون رفتهرفته بهسوی نابودی گام برمیدارد. به بیان دیگر، اقتصاد این کشور از یک سیستم مبتنی بر تولید صنعتی و نوآوری عینی و واقعی، به یک ساختار مالیشده تبدیل شده که در آن ثروت از طریق خلق ارزش و کار سخت به وجود نمیآید و این سفتهبازی، وامهای کلان و انحصارطلبی شرکتهای بزرگ است که خوان نعمت را برای ذینفعانش میگستراند. در چنین شرایطی، بخش عظیمی از مردم حتی با یک هزینه پیشبینینشده و کوچک ورشکست میشوند و تمام رؤیا و آرزوهایشان برای برخورداری از یک زندگی معمولی را خاک میکنند.
سینما پرده از واقعیت برمیدارد
پس از جنگ ویتنام، رسوایی واترگیت و ترورهای دهه ۶۰، هالیوود دیگر نمیتوانست داستانهای قهرمانانه و پایان خوش کلیشهای را به خورد مخاطبان داخلیاش دهد. این مسئله یکی از دلایل متعدد بروز جنبش جدیدی تحت عنوان «موج نو هالیوود» شد و چهره سینمای آمریکا را ضمن ارائه یک زیباییشناسی منحصربهفرد، تغییر داد. در همین راستا بود که فیلمهای نظیر «محله چینیها»، «منظر پارالاکس»، «کلوت»، «سهروز کرکس»، «خداحافظی طولانی»، «مککیب و خانم میلر»، «راننده تاکسی» و… به ایده رؤیای آمریکایی حمله کردند و پوچی آن را آشکار ساختند. برای نمونه، محله چینیها، ضربه مهلکی به اسطوره «تقدیر آشکار» و گسترش تمدن در غرب وحشی زد؛ بهطوریکه دیالوگ پایانی اثر، یعنی: «فراموشش کن جیک، اینجا محله چینیهاست»، نمادی از فساد سیستماتیک و بنبست رؤیای آمریکایی را بازتاب میداد. در همین دهه، راننده تاکسی، اثر «مارتین اسکورسیزی» تنهایی، ازخودبیگانگی و فروپاشی روانی فردی را در دل شهری به تصویر کشید که قرار بود مصداقی برای سرزمین فرصتها باشد، اما به جهنمی از فحشا و خشونت تبدیل شد. با پیروزی در جنگ سرد و اوجگیری سرمایهداری متأخر، هالیوود به سراغ نقد درونگفتمانی سبک زندگی آمریکایی رفت. در صدر عناوینی که میتوان از آنها بهعنوان نماد این جریان نام برد، بدون شک فیلم «زیبایی آمریکایی» در صدر فهرست قرار میگیرد. این اثر، پوچی و تهیبودن روحی زندگی در حومههای مرفه آمریکایی را به تصویر کشید؛ جایی که ظاهر فریبنده رؤیای آمریکایی (خانه بزرگ، شغل مناسب، خانواده ایدئال) با افسردگی، خیانت و مرگ درونی همراه بود.
در همین راستا، «باشگاه مشتزنی» ساخته «دیوید فینچر» نسل جوانی را نشان داد که توسط فرهنگ مصرفگرایی عقیم شده و هویت خود را در ویران کردن نمادهای رفاه آمریکایی جستوجو میکرد. فیلم پرسروصدای «پل توماس اندرسون»، یعنی «خون به پا خواهد شد» نیز ریشههای این رؤیا را در طمع، استثمار و خشونت صنعت نفت جستوجو کرد و نشان داد سرمایهداری آمریکایی بر پایه فریب و کشتار بنا شده است. پس از بحران مالی ۲۰۰۸، هالیوود دیگر حتی ظواهر را نیز حفظ نکرد. فیلم «رکود بزرگ» به کارگردانی «آدام مککی» با زبانی آکنده از کنایه نشان داد که چگونه نهادهای مالی آمریکا با قمار بر پشت مردم عادی، رؤیای آنها را دزدیدند و بدون هیچ مجازاتی به حیات خود ادامه دادند. «جوکر» اثر «تاد فیلیپس» هم نماد متأخر شکست ایده ایالاتمتحده است؛ مردی از طبقه فرودست که با وجود تلاش برای هنجارمند بودن، توسط سیستم رفاهی رها شده و در نهایت به خشونت روی میآورد. در سالهای اخیر، «سرزمین خانهبهدوشها» تکاندهندهترین تصویر از افول این ایده را ارائه داد. در این فیلم، آمریکاییهای مسن و زحمتکش که تمام عمر خود را برای شرکتهای بزرگ کار کردهاند، در دوران پیری خانه و پسانداز خود را از دست داده و مجبورند در ونهای خود زندگی کنند و بهعنوان کارگران فصلی در انبارهای آمازون جان بکنند. این فیلم، مرگ قطعی طبقه متوسط و پایان رؤیای مالکیت و بازنشستگی بیدردسر در آمریکا را به تصویر میکشد. درنهایت باید گفت فیلم «جنگ داخلی» ساخته الکس گارلند، شاید عریانترین تصویر از نقطه پایان ایده آمریکا در سینمای معاصر باشد. گارلند آگاهانه از توضیح ریشههای جنگ میپرهیزد و هیچ نقشه ایدئولوژیک روشنی به دست نمیدهد، در عوض این اتحاد نامتعارف تگزاس و کالیفرنیا است که در نظر بااهمیت جلوه میکند.
در این اثر، آمریکا دیگر بر سر ارزشها نمیجنگد و مسئله اصلی چیزی جز نبرد بر سر بقا نیست. رئیسجمهوری که دوره سوم خود را میگذراند، از انحلال افبیآی و بزرگترین پیروزی تاریخ سخن میگوید، درحالیکه پایتخت در محاصره است و نظم مسلط در حال فروپاشی است. البته اهمیت این اثر را باید در جای دیگری جستوجو کرد، چون دیگر آمریکا صادرکننده جنگ نیست و خود بهعنوان سوژه اصلی جنگ ایفای نقش میکند. در واقع، همان قابهایی که دههها از عراق، افغانستان و ویتنام مخابره میشد، اکنون در حومه شهرهای ایالاتمتحده ثبت میشوند و بیش از هر چیز، این خرابههای موجود در واشنگتن، آویختن اجساد از پلها و گورهای دستهجمعی است که ادراک بیننده را به تسخیر درمیآورد و در پایان اثر، نمایش جسد رئیسجمهور بهمثابه سرنگونی مهمترین نماد رژیم فدرال حاکم بر آمریکا تلقی میشود.
بازار هم حال بد رؤیای آمریکا را تأیید میکند
سینمای هالیوود در نیمه دوم قرن بیستم، بزرگترین کارخانه تولید «ایده آمریکا» بود؛ فیلمهایی که قهرمانانشان با سختکوشی به موفقیت میرسیدند، وسترنهایی که تقدیر آشکار را جشن میگرفتند، درامهای خانوادگی که حومههای مرفه را بهعنوان آرمانشهر نشان میدادند و کمدیهای رمانتیکی که عشق و رفاه را همارز معرفی میکردند. اما بررسی دقیق آمار گیشه، تولید و سهم ژانری از دهه ۱۹۸۰ تا امروز، نشان میدهد که این فیلمها نهتنها محبوبیت خود را از دست دادهاند، بلکه عملاً از چرخه تولید انبوه هالیوود حذف شدهاند؛ افولی که بازتابی مستقیم از فروپاشی خود «ایده آمریکا» در واقعیت اجتماعی و اقتصادی ایالات متحده است. دهه ۱۹۸۰، آخرین دههای بود که هالیوود با اعتمادبهنفس کامل، رؤیای آمریکایی را بازتولید میکرد. بر اساس دادههای Box Office Mojo و آرشیو MPAA، در این دهه ژانرهایی که مستقیماً یا غیرمستقیم حامل این ایده بودند، بیش از ۶۵ درصد از سهم گیشه داخلی آمریکا را در اختیار داشتند. فیلمهایی مانند «راکی»، «تاپ گان»، «بازگشت به آینده» و «ئی.تی.» نماد این دوران بودند. وسترنها همچنان سالانه حدود ۱۵ تا ۲۰ فیلم بزرگ تولید میکردند و درامهای خانوادگی و کمدیهای رمانتیک، ستون فقرات گیشه بودند. برای نمونه در سال ۱۹۸۵، از ۱۰ فیلم پرفروش سال، ۷ فیلم مستقیماً روایتگر تحقق رؤیای آمریکایی بودند. با ورود به دهه ۱۹۹۰، اولین نشانههای بحران در گیشه ظاهر شد. بر اساس گزارشهای The Numbers، سهم ژانرهای کلاسیک بازتابدهنده رؤیای آمریکایی از ۶۵ درصد در دهه ۸۰ به حدود ۴۵ درصد در دهه ۹۰ کاهش یافت.
وسترنها که در دهه ۸۰ سالانه ۱۵ تا ۲۰ عنوان بزرگ داشتند، در دهه ۹۰ به کمتر از ۵ عنوان در سال رسیدند. فیلمهایی مانند «زیبایی آمریکایی» و «باشگاه مشتزنی» اگرچه موفق بودند، اما دیگر رؤیا را جشن نمیگرفتند، بلکه آن را به چالش میکشیدند. این دهه، دوران گذار از تولید رؤیا به نقد رؤیا بود. دهه ۲۰۰۰ نقطه عطف سقوط اینگونه از آثار بود. بر اساس دادههای MPAA، سهم ژانرهای سنتی آمریکایی به کمتر از ۲۵ درصد از گیشه داخلی رسید. وسترن تقریباً از گیشه اصلی حذف شد؛ در کل دهه ۲۰۰۰ تنها ۳ وسترن موفق تجاری بزرگ تولید شد که خود «بروکبک مانتین» ضدوسترن بود. درامهای خانوادگی کلاسیک نیز به کمتر از ۱۰ درصد از تولیدات بزرگ رسیدند. در مقابل، ژانر ابرقهرمانی که با «مرد عنکبوتی» و «بتمن آغاز میکند» آغاز شد، تا پایان دهه بیش از ۳۰ درصد از گیشه را در اختیار گرفت. این فیلمها اگرچه آمریکایی بودند، اما دیگر روایتگر رؤیای آمریکایی کلاسیک نبودند؛ بلکه دنیاهایی تاریک، پیچیده و پر از تردید اخلاقی را به تصویر میکشیدند. در دهه ۲۰۱۰ افول به نقطه بحرانی رسید. بر اساس آمار Box Office Mojo، در سال ۲۰۱۹ از ۱۰ فیلم پرفروش سال، تمام ۱۰ فیلم یا دنباله، یا بازسازی، یا بخشی از یک فرانچایز ابرقهرمانی و علمی-تخیلی بودند و هیچیک از این فیلمها کاری با رؤیای آمریکایی و مسائلی ازایندست نداشتند. در واقع، سهم ژانرها و چرخههای کلاسیک به کمتر از ۱۰ درصد از گیشه داخلی سقوط کرد. وسترنها عملاً به تلویزیون مهاجرت کردند و در سینما تنها به فیلمهای مستقل و کمبودجه محدود شدند. درامهای خانوادگی نیز جای خود را به فیلمهای انیمیشنی دادند که آنها نیز اغلب روایتهای پیچیدهتر و تاریکتری داشتند.
آمار سالهای ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۵ تصویر نهایی و یله شده اینگونه از آثار را نشان میدهد. بر اساس گزارشهای Variety و Hollywood Reporter، در سال ۲۰۲۳ از ۲۰ فیلم پرفروش گیشه داخلی، تنها ۲ فیلم آن هم با رگههای کمدی سیاه و ابزورد میتوانستند بهعنوان بازتابدهنده رؤیای آمریکایی تلقی شوند، درحالیکه وسترن در سینمای جریان اصلی تقریباً ناپدید شده است. در پنج سال گذشته تنها یک وسترن بزرگ استودیویی تولید شده که آن هم بیشتر یک درام تاریخی بود تا وسترن کلاسیک. کمدی رمانتیک نیز به کمتر از ۵ درصد از تولیدات استودیوهای بزرگ رسیده است. اگر نگاهی کلی به این تغییرات بیندازیم، اعداد داستان تکاندهندهای را روایت میکنند. سهم ژانرهای بازتابدهنده رؤیای آمریکایی از ۶۵ درصد در دهه ۸۰ به کمتر از ۱۰ درصد در دهه ۲۰۲۰ رسیده و تولید سالانه وسترنهای بزرگ از ۱۵ تا ۲۰ عنوان در دهه ۸۰ به کمتر از یک عنوان در دهه ۲۰۲۰ کاهش یافته است. از ۱۰ فیلم پرفروش سال ۱۹۸۵، هفت فیلم روایتگر رؤیای آمریکایی بودند، اما در سال ۲۰۲۳ این عدد به صفر رسیده است.
ژانر ابرقهرمانی که در دهه ۸۰ وجود نداشت، امروز بیش از ۴۰ درصد از گیشه جهانی را در اختیار دارد. این آمارها تنها یک تغییر سلیقه سینمایی نیستند، زیرا وقتی طبقه متوسط در حال نابودی است و رؤیای مالکیت زمین به سراب تبدیل شده، و از آن طرف، شکاف طبقاتی به بیسابقهترین حد خود رسیده است، هالیوود دیگر نمیتواند و نمیخواهد فیلمهایی تولید کند که این رؤیا را جشن بگیرند. سینما که همواره در تلاشی بهثمرنرسیده و غیرممکن سعی کرده آینه جامعه باشد، اکنون تصویری از یک آمریکای زخمی، تکهتکه شده و ناامید را نشان میدهد. مرگ تدریجی ژانرهای بازتابدهنده رؤیای آمریکایی، در واقع مرگ خود آن رؤیا در ذهن و قلب شهروندان ایالات متحده است و تا زمانی که این رؤیا در واقعیت احیا نشود هالیوود نیز نخواهد توانست آن را بر پرده نقرهای زنده کند. اتفاقی که با افول هژمونی غرب دیگر هیچ امیدی به زندهکردن شکوه گذشته ندارد.







